تبليغاتX
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله !!!

دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله !!!

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد ...

س ل ا م !

.

.

.

شرمنده ی همتونم که بازم یه عالمه وقته نیستم !
یه اتفاقایی تو زندگیم افتاد بگم میمیرین از خنده !

ب ی د ل عروووس شد

 

 

ببخشید اما مجبورم که از اینجه و آدمای با معرفت و دوستای گلم خدافظی کنم !
همیشه به یادتونم

مواظب خودتون باشین

شاید یه روزی با آقامون برگشتم

از همه ی دوستای گلم که از اون اول از وقتی ب ی د ل و داشتم پیشم بودن و موندن ممنونم

بردیای گلم و خانومه مهربونش ثمین جون .. غزل خانوووم . فرح گلم .. آقاهه ..تاتولی .. و خیلی جیگرای دیگه

 

 

دوسستتون دارم

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت11:55توسط سارا (ب ی د ل ) | |

گر رود سر برنگردد سرنوشت

این نکته را با آب زر باید نوشت

سرنوشتم را او به دست خود نوشت

خوش نویس است او ٬ بد نخواهد نوشت

 ******************

سلام دوستای گلم

دلم خیلی گرفته ... هوای آسمون شهرمون هم ابریه !

دنبال ۱ جفت گوش می گشتم بیام براش یه کم حرف بزنم !!

دیدم اینجا بهترین جائه

البته یکی از بهترین دوستام(تارا) توی این دنیای مجازی ازم خواست آپ کنم

به احترام حرف اون عزیز دل هم اومدم

تارا خودش بهتر از همتون می دونه من چم شده....

می دونه دلم از چی و کی گرفته

مامانم میگه بی خیال شو سارا و بچسب به زندگیت

اما باور کنین نمیشه ٬ بخدا سخته

واسم دعا کنین ٬ یه وقتا میگم خوب شد تموم شد ٬ اما وقتی می شینم به خاطره هامون فکر می کنم اشک تو چشمام جمع میشه و می زنم زیر گریه !

((نمی خواستم عکساتو پاره کنم ٬ نمی خواستم دلو بیچاره کنم

نمی خواستم تورو آواره کنم ٬ولی "مجبور" شدم این کارو کنم))

 

همیشه دوستتون دارم.خوشحالم که تحملم میکنین

هر چی شعر عاشقونس من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم

ب ی د ل

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت17:21توسط سارا (ب ی د ل ) | |

شبی غمگین و بارانی . شبی سرد

                   مرا در غربت فردا رها کرد

                                    دلم در حسرت دیدار او ماند

                                                        مرا چشم انتظار کوچا ها کرد

به من میگفت تنهایی غریب است

                   ببین با غربتش با من چه ها کرد

                                           او هرگز شکستم را نفهمید

                                                            اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت10:39توسط سارا (ب ی د ل ) | |

خیلی بی معرفتین !!!

همتون

نمیگین این بیدل کدوم گوریه ؟؟؟؟؟

دلگیرم ازتون

خیلی

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت11:13توسط سارا (ب ی د ل ) | |

سلام دوستای گلم... خوبین عزیزای دل (ب ی د ل)

شرمنده خیلی وقته که پست اول وبلاگم رو تغییر ندادم !

باور کنین وقت نشد ...

دیروز میخواستم آپ کنم اما مطلب نداشتم

اینم از امروز...

نظر !

                                                              دوستون دارم

 

اگر زندگی رو با دیدی مایوسانه و خالی از احساس ببینین مطمئن باشین که زندگی هم باهاتون خوب تا نمیکنه

اما اگه قشنگ ببینیش اون هم تمام قشنگیش رو نثارت میکنه

درست مثل من که می دونم همه ی مردم به زمستون به عنوان فصل خواب و مرگ نگاه می کنن ولی من اون رو فصل شادابی و سرزندگی و امید و عشق به زندگی میدونم

و آرامشی رو توی این فصل میبینم که توی هیچ فصل دیگه ای پیدا نمیشه !

ببین ... !

تا حالا هیچ فکر کردی که سمفونی زیبای طبیعت زمانی شنیده میشه که توی یک روز آروم برفی در حال قدم زدن باشی و صدای کشیده شدن پاهات روی برفها شنیده بشه و از صدای فشرده شدن برفها روی هم غرق در لذت بشی

و همون لحظه هم خنکای هوای زمستونی بخوره توی صورتت و همه ی کسالت وجودت یکباره محو شه ؟!؟!؟

من به این میگم آرامش ... !

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت11:36توسط سارا (ب ی د ل ) | |

(یا این مطلبو نخون یا اگه می خونی تا اخرش )

ایمیلی برای خدا

خدا جان , حرفهايم را توي نيم ساعت بايد براتان بنويسم
خودتان ميبينيد که براي پيدا کردن هر کدام از حرف ها روي اين صفه کليد چقدر عرق ميريزم
خداجان , از وقتي پسر همسايه پولدارمان به من گفت که شما يک ايميل داري که هر روز چکش ميکنيد هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اينکه مي توانم درد دلم را بنويسم

و ناراحت از اينکه ما که توي خانه مان کامپيوتر نداريم
ما توي خانه مان دو تا اتاق داريم

يک اتاق مال آقا جان و ننه مان است

يکي هم مال من و حسن و هادي و حسين و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ

دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز ، خواستگار زهرا برامان آورده
يک کمد که همه چيزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توي حياط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوريم براي اينکه براي شما ايميل بزنيم دو هفته بريم پيش رضا ترمزي کار کنيم تا بتونيم پول يک ساعت کافي نت را در بياريم
خداجان , جان هرکي دوست داريد زود به زود ايميل هاتان را چک کنيد و جواب ما را بدهيد
ما چيز زيادي نمي خواهيم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کليه اشان از کار افتاده و افتاده توي خانه
خيلي چيز بديست

خداجان , ما عکس کليه را توي کتاب زيستمان ديده ايم , اندازه لوبياست شکم اقاجان ما هم مثل نان بربري صاف است , براي شما که کاري ندارد اگر مي شود , يک دانه کليه برايمان بفرستيد
,
ما آقاجانمان را خيلي دوست داريم , خدا جان
الان بغض توي گلومان است , ولي حواسمان هست که اين آدم هاي توي کافي نت که همه شيک و پيکن , نوشته هاي مارا دزدکي نخوانند
,
چون مي دانم حسابي به ما مي خندند و مسخره مان مي کنند

خدا جان , اگر مي شود يک کاري بکن اين اکبر آقا بزاز بميرد , آبجي زهرامان از اکبر آقا بدش مي آيد

اما ننه مي گويد اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر مي شود

خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجي زهرامان فقط سيزده سال دارد خداجان
الان نيم ساعت و هفت دقيقه است که دارم يکي يکي اين حرف ها ي روي صفه کليد را پيدا مي کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز براي شما ايميل مي زدم

خوش به حال آدم پولدارها که هر روز برايت ايميل مي زنند

تازه همايون پسر همسايه پولدارمان مي گفت با شما چت هم کرده است

خوش به حالش

خداجان , اگر کاري کنيد که حال آقاجانمان خوب شود خيلي خوب مي شود


راستي خدا جان , چه خوب شد که به ما تلويزيون ندادي
,
يکبار که از جلوي مغازه رد مي شدم ديدم که آدم هاي توي تلويزيون چه غذاهاي خوشگلي مي خورند

حتما خوشمزه هم هست ، نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمي کرد

بعضي وقتها , ننه که از رختشويي برمي گردد با خودش پلو مي آورد
,
خيلي خوشمزه است خداجان , ننه مي گويد اين برکت خداست , دستت درد نکند
,
راستي خداجان , شما هم حتما خيلي پولداريد که خانه تان را توي آسمان ساخته ايد , تازه من عکس خانه ييلاقيتان را هم ديده ام
همان که روي زمين است و يک پارچه سياه رويش کشيده ايد
,
خيلي بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم داريد , حق هم داريد که روي زمين نياييد , چون پذيرايي از آنهمه آدم خيلي سخت است

ما اصلا خانه مان مهمان نمي آيد , چون ما اصلا کسي را نداريم

ولي آقاجانمان مي گويد اگر کسي بيايد ساعتش را مي فروشد و ميوه و شيريني مي خرد
ما مهماني هم نمي رويم , چون ننه مي گويد بد است يک گله آدم برود مهماني

خدا جان وقت دارد تمام مي شود , اگر بيشتر پول داشتم مي ماندم و باز برايتان مي نوشتم

ولي قول مي دهم دو هفته ديگر که مزدم را گرفتم باز بيايم و برايتان ايميل بفرستم
خدا جان به خاطر اينکه درسهايم خوب است از شما تشکر مي کنم
تازه به خاطر اينکه ما توي خانه مان همه همديگر را دوست داريم هم دستت را مي بوسم
من مي دانم که آدم هاي پولدار همه شان خودکشي مي کنند , ولي من هيچوقت خودم را نمي کشم
تازه خداجان , من آدم هايي را مي شناسم که حتي اسم کامپيوتر را نشنيدند بيچاره ها
,
شايد از آنها هم دفعه بعد برايت نوشتم

خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسي نشان نده

صبر کن
...
آخ جان , پنجاه تومن ديگر هم دارم
,
خدا جان جوابم را بده
,
فقط تو را به خدا , به خارجي برايمان ننويسيد
,
چون ما زبانمان خوب نيست هنوز

آخ , راستي خدا جان يادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار مي گردد , يک کاري بي زحمت برايش جور کنيد

آبجي فاطمه مان هم چشمانش ضعيف شده ولي رويش نمي شود به آقاجان بگويد , چون مي گويد پول عينک خيلي زياد است

اگر می شود چشمان آبجیمان را خوب کنید

خب .. وقت تمام است ديگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان
,
اگر زياد چيزي خواستيم معذرت مي خوام , هنوز خيلي چيزها هست ولي رويمان نشد

دست مهربانتان را از دور مي بوسم

راستي خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , يک کاري برايش بکنيد بي زحمت

باز هم دست و پايتان را مي بوسم

منتظر جواب و کليه مي مانم

دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , صادق

....

خواست دکمه سند را بزند

دستش عرق کرده بود و چشمش سياهي مي رفت

یهو کامپیوتر خاموش شد

خشکش زد

.........
صدايي از پشت سرش گفت
:
-
اون سيستم ويروسيه , نگران نباش , الان دوباره مياد بالا

اسکناس هاي مچاله , توي عرق کف دستش خيس شد
ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود
يه قطره اشک از گوشه چشمش غلطيد روي گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافي نت زد بيرون
توي راه خودشو دلداري مي داد

- دوهفته ديگه باز ميام
...
- باز ميام ...

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت12:10توسط سارا (ب ی د ل ) | |

آن روزهای خوش با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

این روزهای سرد و ساکت و تنها را چگونه تحمل کنم ؟

آن روزهای افتابی با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

این روزهای ابری و تاریک را چگونه تحمل کنم؟

آن همه تبریک گفتنها ؛ آن همه آرزوی خوشبختی شنیدنها را چگونه فراموش کنم !

این همه دلسوزی و تمسخر شنیدنها را چگونه تحمل کنم ؟

" صـــــدای شکستن قلبم وغرورم را چگونه فراموش کــــنم "

دیگر مهم نیست خورشید بیاید یا باران ببارد.......... !!!

دیگر مهم نیست من کجای صفحه زندگی مثل ادمکی بی جان جابجا می شوم......... !!!

چه اهمیتی دارد که خوب باشم یا بد . زشت باشم یا زیبا ......... !!!

اصلا" باشم یا نباشم ......... !!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت12:37توسط سارا (ب ی د ل ) | |

سخته یکی همیشه پیشت باشه ولی هیچ وقت نتونی حسش کنی

سخته بگه همیشه باهاتم اما هنوز هیچی نشده جا بزنه و بره

سخته بگه دوستت دارم اما دلش پیش غریبه ها باشه

سخته توی کاراش . حرکاتش . حرفاش و ... عشق باشه اما دلش پره نفرت دروغ و دورویی

سخته تا میایی به بودنش عادت کنی به هر دلیلی بذاره بره

سخته زندگیت باشه و تو براش تجربه

سخته در حالی که حتی به تو فکرم نمی کنه تنها دلیل زندگیت باشه

سخته بخواد یه دفعه بره

سخته بعد از کلی عشق بازی یه شبه بدون هیچ دلیلی بگه حالم ازت به هم می خوره

سخته عاشقش باشی اما براش مهم نباشه

سخته بعد از یه مدت طولانی بگه منو تو به درد هم نمی خوریم

سخته وقتی چشمات پره از اشک . واسه رفتن عجله کنه

سخته بیاد بگه همه چی بین ما تموم شده

سخته بگه تو فقط برای من یه بازیچه بودی

سخته هیچ حسی نسبت بهت نداشته باشه

سخته وقتی زندگیت رو به هم ریخته و دیوونت کرده بیاد همه ی تقصیرهارو بندازه گردن تو

سخته وقتی کلی توی عشق و عاشقی براش مایه گذاشتی بهت بگه آبروی هر چی عاشقه بردی

سخته بگه تو هیچی از عشق سرت نمیشه

سخته وقتی میگه کاری نداری؟ با اینکه کلی حرف توی دلت داری بگی نه ! برو به سلامت

سخته وقتی میگی مواظب خودت باش بگه به تو ربطی نداره

سخته بزرگ ترین آرزوش نبودن تو باشه

سخته ...

سخته ...

سخته ...

در اندیشه ی تو با یک دنیا حرف ناگفته: بیدل

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت12:35توسط سارا (ب ی د ل ) | |

مي دوني؟

يه اتاق باشه گرم گرم....روشن روشن....

تو باشي و من باشم...كف اتاق سنگ باشه....سنگ سفيد...

تو منو بغلم كني كه نترسم...كه سردم نشه...كه نلرزم....

اينجوريكه تو تكيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز كردي...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم....

با پاهات منو گرفتي...دوتا دستتم دورم حلقه كردي...

بهت ميگم چشاتو مي بندي؟....مي گي اره...

بعد چشاتو مي بندي....بهت ميگم... قصه مي گي برام...تو گوشم؟

مي گي اره...بعد شروع مي كني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن ..

يه عالمه قصه ي طولاني وبلند ....

مي دوني؟...

مي خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...يه حركت سريع...يه ضربه ي عميق...بلدي كه؟

ولي تو كه نمي دوني مي خوام رگمو بزنم....

تو چشاتو بستي....نمي دوني....من تيغ رو از جيبم در ميارم...

نمي بيني كه سريع مي برم...

خون فواره ميزنه...رو سنگاي سفيد...

نمي بيني كه دستم مي سوزه...لبم رو گاز مي گيرم كه نگم اااااخ...

كه چشاتو باز نكني و ببيني منو...و تو داري قصه مي گي....

دستمو ميزارم رو زانوم...خون مياد از دستم مي ريزه رو زانوم...

و از زانوم ميريزه رو سنگا...قشنگه مسير حركتش...حيف كه چشات بسته ست و نمي توني ببيني...تو بغلم كردي...

مي بيني كه سرد شدم...محكم تر بغلم مي كني كه گرم شم...

مي بيني نا منظم نفس مي كشم....مي گي....ااااخي ....دوباره نفسش گرفت.....

مي بيني ديگه نفس نمي كشم................

چشاتو باز مي كني....مي بيني من مردم....

مي دوني؟

من مي ترسيدم خودمو بكشم...از سرد شدن...از خون ديدن...از تنهايي مردن.....

وقتي بغلم كردي ....ديگه نترسيدم....

مردن خوب بود......اروم اروم...........................

گريه نكن ديگه....

من كه ديگه نيستم چشاتو بوس كنم و بگم خوشگل شدياااااااااااااا...

بعدش تو همون جوري ميون گريه هات بخندي...

گريه نكن ديگه....خب؟

مي شكنه دلم...........دل روح نازكه....

نشكونش ............

خب؟؟؟...............

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت12:33توسط سارا (ب ی د ل ) | |

برای تو مینویسم : دیدگانم برای این آمده اند تا تو را تماشا کنند

برای تو مینویسم : لبانم برای این آمده اند تا تو را فرید کنند

برای تو مینویسم : دستهایم برای این آمده اند تا دور تو حلقه شوند

برای تو مینویسم : گام هایم برای این آمده اند تا به سوی تو بشتابند

برای تو مینویسم : قلب من برای این آمده است تا تو را ستایش کند

برای تو مینویسم : دل من برای این آمده است که تو را در خود بنشاند

برای تو مینویسم : جان من برای این آمده است تا به پای تو قربانی شود

برای تو مینویسم

به جای دست گل بزرگی که فردا سر قبرم بیاوری

امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن.به جای سیل اشکی که فردا برایم میریزی.امروز با تبسم مختصری شادم کن ...

من امروز به تو نیاز دارم نه فردااااا ... !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت12:13توسط سارا (ب ی د ل ) | |

عشق ....

و من اینجا میمانم ....

سارا

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت16:42توسط سارا (ب ی د ل ) | |